ایران کشور جاویدان
کشور باستانی ایران که روزگاران دیرین تا کنون در پهنه گیتی چون سروی افراشته به جلوه گری پرداخته از جمله ممالک نادر در جهان است که تاریخی پر فراز و نشیب و سرگذشتی غمناک به خود دیده و در مقاطع حساسی از عمر طولانی خود اجبار به تحمل شدائد بسیار داشته است .
تاریخ مدون این کشور از زمان ورود اقوام آرایائی به آن آرام آرام شکل گرفته و در 500 سال قبل از میلاد مسیح با تشکیل های قدرتمندی چون ماد و پارس به سروری و زعامت دنیای مشرق زمین رسیده است .
در دوران حکومت هخامنشیان و بوﻳژه در عهد کشور داران مدبری چون کورش ٬داریوش پس از آن در عهد اشکانیان و در ادامه به زمان ساسانیان ایران یکی از دو قطب قدرتمند در جهان آنروزگار بشمار می رفت و گر چه جنگ های طولانی نیز با رقبای خود داشته اند اما همواره برتری و سیادت قوم ایرانی را حفظ نموده وتلاش بر حفظ صلح و بر قراری دوستی در بین ملل مختلف می نموده اند .اما در قرن 6 میلادی و با شکست ساسانیان از اعراب زمان سیادت و برتری قوم ایرانی بپایان رسید و قرن های متمادی این قوم شریف تحت سلطه اعراب قرار داشتند و در طول این مدت همه گونه ظلم و ستم و خفت را تحمل نمودند٬ البته در این فاصله بودند بزرگمردان غیور و سلحشوران بی پروائی که با دست خالی در مفابل حاکم طغیان می نمودند و بسیاری از آنان خون پاک خود را به خاک مقدس ایران نثار کرده و پاره ای نیز به توفیقاتی شایان دست می یابند همچون خانواده رویگر سیستانی که با شهامت بی نظیر بر پشت خلفای مستبد بغداد لرزه انداخت و یا چون خاندان آل بویه و آل زیار و یا طاهریا و سامنیان و....که هر کدام بنا بر سیاستی که داشتند حرکات خوب و سودمندی در راه بدست گرفتن حاکمیت ایران انجام دادند تا سرانجام با روی کار آمدن حکام ایرانی زنجیر استبداد خلفای عرب برگردن مات مظلوم ایران پاره شد و دستگاه خلافت بغداد جز رنگ و ریای ظاهری چیزی نداشت و سر داران رشید ایرانی بودند که خلفا را چون کودکان صغیر تحت سرپرستی می گرفتند و بنا بهمصلحت خود یکی را غزل و دیگری را نصب می نمودند و همچنان حرکت تاریخ ادامه داشت تا نوبت سالاری در ایران به خوارزمشاهیان رسید و در این سلسله نیز محمد خوارزمشاه تاج شاهی برسر نهاد در عصر این پادشاه حکام ایرانی بار دیگر عظمت و قدرت گذشته را رفته بودند و بر قسمت اعظمی از جهان آباد آن روزگار حکمفرمائی می کردند که ناگاه آرامش کشور با حمله خانمان سوز مغول در هم ریخت و با دیگر ایران مجبور به تحمل ذلتی دیگر در طول تاریخ شد .
اگر نیک به گوشه و کنار تاریک در تاریخ این دوران بنگریم خواهیم یافت که حمله مغول به ایران گرچه بهانه اش قتل تجار مغولی در اترار و بدست حاکم آن شهر بود اما قوم وحشی و بی تمد مغول هرگز شهامت حمله به امپراطوری ایران را نداشت جز با تحریک و وعده های کمک که خلیفه نابکار عباسی المستعصم بالله به آنان داده بود (به تصور اینکه مغولان تنها به جنگ با خوارزمشاهیا پرداخته و با او کاری ندارند .) اما این آتش که افروخته شد گریبان او نیز گرفت و بفرمان خان مغول نمد مالش کردند .
آری مغولان که به تحریک خلیفه وقت و آخرین خلیفه عباسی و فقط به منظور متلاشی کردن حکومت خوارزمشاهیان که بر خلفا سیادت داشتند به ایران حمله نمودند ایران را گرفتند و آنگاه آرام آرام بفکر خلیفه افتادند و سرانجام او را نیز از اریکه قدرت یزیر کشاندند و مایه عبرتی شدند برای تمامی جهانیان از ابتدا تا انتها تاریخ این قوم وحشی و دور از تمدن در اندک مدتی کمتر از نیم قرن بر قسمت اعظم دنیای متمدن آن روز مسلط شدند و تمدن های کهنی چون ایران را ویران کردند و از خاور دور (ژاپن) تا قلب اروپا (آلمان ) را جولانگاه خود قرار دادند .
سرزمین های متصرفه را بدو تصرف ویران می نمودند و از کشتارهای فجیع اجتماعی روگردان نبودند و آنچنان صاعقه وار عمل می کردند که به بلایای آسمانی بیشتر شبیه بودند .
در ماوراءالنهر عراق شام الجزیره خراسان ٬ری آنچنان فجایعی معمول کردند که باور آن آسان نیست در 000/700 نفر را کشته و اسیر کردند . در نیشابور حتی گربه ها را نیز زنده نگذاشتند این جماعت بر هیچکس رحم نکردند و تنها شهر هائی از مصائب آنان بدور ماندند که حکامش پیشاپیش طوق اطاعت از آنان را بگردن انداختند .
نویسندگان اروپائی در آندوران مغول را طایفه معلون وازﻧژاد شیطان نوشته اند و معتقد بودند که آنقدر کشتار شده که اگر تا روز رستاخیز نیز زاد و ولد گردد عشر انچه کشته شده بدنیا نخواهند آمد . از ایران و مشرق زمین که بگذریم این بلایا گریبانگیر مردم روسیه ٬مجارستان ٬لهستان ٬آلمان و.... نیز گردید که در جای خود نویسندگان این ملل نیز مصیبت نامه های فراوانی به رشته تحریر در آورده اند .
بطورکلی قرون 7 و 8 ه ق را می توان از دوران های نکبت بار در تاریخ ایران بشمار آورد که تنها شانس مردم ما در این دوران عدم کارائی و فقدان مدیریت و رهبری جامعه در ایلخانان مغول بود که برای رفع این نقیصه در اداره امور امپراطوری عظیم خود اجبار به استفاده از اندیشمندان فرزانه ایرانی داشتند و این بزرگمردان به هنگام تصدی امور چون مرحمی بر زخم ایرانیان بودند (گرچه این مردان اندیشمند خود نیز غالبا" مورد غضب ایلخانان واقع شده و به قتل می رسیدند) و تا سر حد توان در اعتلاء فرهنگ و تمدن ایرانی اسلامی می کوشیدند و حضور سخنوران بزرگی چون خواجه و شیخ اجل در این دوران از اراث حمایت فرهنگی این رجال ایرانی می باشد .
امراء و حکام فارس
اتابکان فارس جزء امرائی بودند که از سال 542 تا 663 به مدت 120 سال در فارس حکمرانی کردند و در زمان خوارزمشاهیان از آنان اطلاعت کرده و در زمان مغول از مغولان و بدین طریق فارس را از خطرات بسیاری نجات دادند .
شرف الدین محمود اینجو از جمله امرائی بود که بواسطه خاصی که داشت (مباشر املاک خالصه سلطان) بمدت 10 سال با نفوذ و قدرت وﻳژه ای در این منقطه حکمرانی نمود تا سرانجام به فرمان ابو سعید عزل و مقتول گردید ولی چنذی بعد فرزندش امیر مسعود شاه به حکومت رسید .
از دیگر کسانیکه در این خطه حکومت کردند شیخ ابواسحاق بود که با تحریک ماک اشرف او را وادر به تصرف فارس نمود و آنگاه خود با حیله و نیرنگ شهر را تصرف و ملک اشراف را نیز از آن خطه راند . و بدین ترتیب از 743 تا 754 در این خطهبلامعارض به حکومت پرداخت و در این سال در جنگی با امیر مبارزالدین کشته شد .
امیر مبارزالدین آل مظفر بود که از سال 650 در فارس و یزد سابقه حضور داشتند . این امیر اولین پادشاه سلسله آل مظفر بشمار می رود و پس از او برادرش شاه شجاع و شاه محمود و سلطان احمد به ترتیب در شیراز و عراق عجم و کرمان حکومت کردند . که حکومت انها تا سال 759 بطول انجامید و این سال سالی است که تیمور گورکانی ایران را صحنه تاخت و تاز قرار داد و شاه منصور آخرین پادشاه آل مظفر را پس از 5 سال سلطنت در جنگی به قتل رسانیده و بازماندگان این خاندان را نیز بدیار عدم فرستاد .
نگاهی اجمالی وگذرا به تاریخ ایران بخصوص در قرون هفتم و هشتم داشتیم فارس را از نظر گذراندیم و شیراز را مورد توجهی اندک قرار دایم و با تمام اختصاری که بکار رفت به معظلات اجتماعی عصر حافظ آگاهی یافتیم و دیدیم که این شاعر لطیف و نکته سنج که به سرزمین خود علاقه ای وصف ناشدنی هم داشته در عهدی می زیسته که غیر انسانی ترین حکام تاریخ حاکم بودند و شهر شیراز را بارها مورد هجوم قرار دادند و کشتارهای بی رحامنه در ان بوجود آوردند و شاعر ما با تمام روح لطیفی که داشته این وقایع راشاهد بوده لذا بی جهت نیست که در سروده های او گاه به کوهی از غم بر می خوریم که تحمل آن بر دوش زمان هم سنگینی می کند چه رسد بر قلب نازک او .
خواجه شیراز در طول زندگی خودکه از هنگام بسلطنت رسیدن سلطان ابوسعید بهادر خان شروع و تا سال 791 ادامه دارد . با سلاطینی مواجه است که بنابر مصلحت هر زمان به رنگی در می آیند و در عین حالیکه خود را گاهی شیعه دو آتیشه و زمانی سنی افراطی می خوانند رفتاراز خود بروز می دهند که هیچ کافری را یارای انجام آن نمی باشد و در این بین روح سرشار از محبت شاعر عارف و عارف توانای ما چه کشیده است اگر بگویم چون شمعی آب شده به گزاف نگفتیم .
زندگی خواجه شمس الدین محمد حافظ
شاعر شیرین سخن ما خواجه شمس الدین محمد حافظ که در اوائل قرن هشتم هجری قمری پا به عرصه وجود گذارد پس از تولد محمد نامیده شد و با توجه به القابی که در آن دوران بنابر دلائل معقول به اشخاص مهم می داند او نیز که به حفظ قرآن کریم توفیق یافته بود به حافظ ملقب شد و پس از آنکه در علوم و فنون به کمالات بیشتری دست یافت القاب بسیاری به او دادند که از جمله است شمس الدنیا والدین ٬لسان الغیب ٬کاشف الحقائق ٬زبدة المتکین ٬ترجمان الاسرار و.... از طرفی چون او در ردیف بزرگان عصر ودانشمندان زمان بود و در آن روزگار به زعمای قوم وسران مهم کشوری و دانشمندان خواجه اطلاق می نمودند لذا او را نیز خواجه شمس الدین محمد حافظ خواندند .
اصل ونسب خواجه
در مورد اصل ونسب خواجه مدارک و شواهدی که از خود او بجا مانده باشد وجود ندارد اما آنچه از قرائن بر می آید و می توان از لابلای متون تالیف شده در عصر خواجه یااعصار نزدیک به او استنباط کرد می توان گفت موطن اصلی خواجه ظاهرا" کوپای اصفهان و محل سکونت جدش شیخ بوده است ٬شیخ غیاث الدین را پسری بود بنام بهاءالدین که همان پدر خواجه حافظ باشد . او سعی داشت برای خانواده خود زندگی آرام و بی دغه دغه ای را تدارک دیده و آنان را از قیل و غال بدور نگهدارد لذا همواره به کار خود که تجارت بود سرگرم و از دخالت در امور دیگر پرهیز می نمود. و از این راه توانسته بود زندگی مرفه و آرامی را نیز به اهل منزل ارزانی دارد .
تا اینکه در اثر تشنجات حاصله در نیمه دوم قرن هفتم ه ق برای مدتی اصفهان کانون بلوا بود و از آرامش نسبی نیز در آن خبری نبود لذا خواجه غیاث الدین باتفاق خانواده عزم هجرت به شیراز را در سرپروراند و در حدود سالهای 660 تا 680 یعنی به هنگامی که آبش خاتون دختر سعدبن ابوبکر از اتابکان فارس بر شیراز حکومت می کرد به این شهر وارد شد . و پس از ورود به شیراز در محله ای نزدیک به دروازه کازرون بنام محله سیادان خانه مناسبی خریداری نمود او بزودی در شیراز برای خود محل کسب و کار تدارک دیده و هم چون اصفهان به شغل تجارت پرداخت و با توجه به تجربه و مهارتی که داشت بزودی بصورت تاجری موفق و سرشناس شهره خاص و عام گردید که در این راستا فرزندش بهاءالدین نیز دوش به دوش در همچون شاگردی مطیع به انجام امورات او مشغول بود .
پس از چندی اقامت در شهر شیراز خانواده شیخ دوستان و آشنایانی یافته و از تنهای بدر آمدند بطوریکه هر هفته چند بار به منزل یکدیگر رفت و آمد کرده وبخصوص در شب های زمستان یکدیگر را به شب چره دعوت می نمودند .
در این هنگام بهاءالدین (پدر حافظ) سنین نوجوانی را پشت سر گذارده و در آستانه جوانی از برازندگی و زیبائی خاصی نیز برخوردار شده بود لذا باعث جلب توجه اطرافیان و آشنایان به خود گردید .
در همسایگی حجره شیخ غیاث الدین در بازار شهر تاجری کسب و کار داشت که به شیخ عبدالله کازرونی مشهور بود و با شیخ علاوه بر معاملات تجاری که داشت رفت وآمد خانوادگی نیز برقرار نموده بود . لذا در یکی از شب ها که شیخ عبد الله به منزل غیاث الدین آمده بود لزوم تشکیل خانواده برای بهاءالدین را یاد آور شد و افزود که حاضر است دخترش را به عقد ازدواج او در آورد .
شیخ غیاث الدین با خوشروئی از این پیشنهاد استقبال کرد و پس از چندین نوبت رفت و آمد وقول وقرارها ئی که گذاشته شد طی جشنی مفصل آن دختر را به عقد ازدواج بهاءالدین در آورد و بهاءالدین باتفاق همسرش زندگی شیرین و تازه ای را با شوق و ذوق وافر آغاز نمودند .
اما این ایام خوش دیری مپائید که با مرگ غیاث الدین خانواده عزادار شد و نظام زندگی آنان رو به سستی نهاد و از آن پس بهاءالدین در انجام کسب کار دست تنها شد و خود به تنهائی امورات را اداره می کرد .
او بزودی صاحب سه فرزند پسر بنامهای خلیل ٬ عادل و محمد و یک دختر گردید . و اندک اندک غم از دست دادن پدر را بفراموشی سپرد خانواده بهائالدین در شهر همیشه خرم شیراز روزگار را به خوشی می گذراند و هر روز رونق بیشتری به کسب و کارشان داده می شد .
از تولد چهارمین فرزند خانواده مدت زیادی نگذشته بود که بهاءالدین بیمار شد خانواده او بیماری وی را یک مریضی ساده تصور نموده و ضمن مداوا هیچگونه نگرانی احساس نمی کردند . اما پس از چندی بیماری رو به شدت گذارد تا جائیکه بهاءالدین توان حجره رفتن نداشت لذا خانواده او نگران شده و دست بدامان حکما و اطبای حاذق شهر گردیدند .
حکمای شهر یکی پس از دیگری بر بالین بهاءالدین حاضر و هر یک به تصوری داروئی خاص تجویز نمودند لکن حال بهاءالدین روز به روز وخیم تر می گرید بیماری او چند ماهی بطول انجامید و در این مدت هیچیک از اطباء قادر به تشخیص نوع بیماری نشدند و سرانجام در یک شب هیچیک از اطباء قادر به تشخیص نوع بیماری نشدند و سرانجام دریک شب سرد زمستانی و در نیمه های شب آرام و بی صدا جان به جان آفرین تسلیم کرد در این زمان که محمد هشتمین زمستان عمر خود را پشت سر می گذراد .
پس فوت بهاءالدین برادران بزرگتر خواجه به کمک همکاران پدر امور تجاری حجره را اداره می نمودند و طبق گذشته از کسب وکاری پر رونق بر خوردار بودند . یکی دو سال نیز بدین منوال سپری شد تا سرانجام بدلایلی که نامعلوم است خانواده حافظ از هم جدا شدند هر یک از برادران با خانواده خود به سمتی رفتند و شاید هم از شیراز کوچ نمودند و حافظ با مادر و خواهر کوچکش باقی ماند . لذا مدت زمان زیادی نگذشته بود که در اثر فقدان کسب و کار فشار زیادی بر دوش خانواده سنگینی کرد و آنان را در گذران امور به تنگی و عسرت انداخت .
ولادت خواجه
تریخ تولد واجه بدرستی معلوم نیست و هر یک از محققین و تذکره نویسان تاریخی را ثبت نموده اند اما پیچکدام مدعی صحت و دقت تاریخ مذکور نبوده بلکه متفق القول در این باره به نداشتن سند معتبر اشاره می کنند . در مورد زندگی و تاریخ تولد یا ازدواج و یا هرماده تاریخ دیگری که خود شاعر در اشعارش ثبت ننموده باشد اختلاف زیاد است اما به هر حال هر محقق بفراخور مدارک و اسنادیکه به آن استناد می کند تاریخی را اعلام می دارد که این تاریخ از نظر خود او و کسان دیگری که او را قبول داشته باشند معتبر جلوه می کند .
در قدیمی ترین نسخه از دائرة المعارف بزرگ بریتانیکا که در کتابخانه لندن موجو است سال تولد خواجه را نامعلوم دانسته اما به یقین این تاریخ را مابین سالهای 700 تا 726 ه ق می پندارد .
دائرة المعارف بزرگ فرانسه نیز همین نکته نظر را دارد . ضمنا" در باب تولد این شاعر علاوهبر دو معتبر اروپائی منابع داخلی و دانشمندان ایرانی نیز از قدیمی ترین ازمنه تا محققین معاصر هیچکدام نتوانسته اند با دلیل و برهان قانع کننده این تشتت و پراکندگی آراء را از بین برده و یا کم نمایند . لذا به انگیزه فقدان اسناد معتبر که ذکر گردید هیچیک از آن آراء را نمی توان رد کرد همانطوریکه بصورت قطع و یقین هیچکدام را نمی توان تائید کرد و اما در این راستا باید گفت که آنچه که در باب حافظ این بلبل غزلسرا و خوشخوان خطه مشکین فارس قابل تامل و تعمق است در درجه اول ماهیت وجودی خود او می باشد و در مرحله بعد افکار بلندش که در اشعار نغز و شیوا برای ما بجا مانده است حال اینکه حافظ در سال 701 بدنیا آمده و یا 730 در این معنی تاثیر چندانی ندارد .
دیگر اینکه با توجه به محتوای اشعارش شواهد بسیاری دال بر تولد او در سالهای بین 716 تا 721 موجود می باشد و قصیده زیرا را که شاعر در مدح سلطان جلال الدین مسعود شاه اینجو سروده می توان یکی از شاهد ها بشمار آورد.
خسروا دادگرا شیردلا بحر کفا ای جلال تو به انواع هنر ارزانی
همه آفاق گرفت و همه اطاف گشاد حیت مسعودی و آوازه شد سلطانی
لذا چون مسعود شاه در سال 743 در جنگی که با یکی از امرای مغول بنام یاغی باستی کرد شکست خورده و کشته شد و قبل از آن نیز در نیروی از مقابل امیر پیر حسین بسال 740 به هزیمت افتاد و فرار کرد و اینکه بعید به نظر می رسد که این قطعه سراسر مدح پیش از این تاریخ ها باشد حتی اگر تصور کنیم که در همان سال 740 و قبل از شکست از امیر فوق الذکر این قطعه سروده شده و حافظ هم در ان سال حداقل 25 سال سن داشته پس باید تولد او حدود سال 715 یا 716 باشد که البته همانطور که گفته شد اقوال مختلف فراوان است مرحوم دکتر قاسم غنی معتقد است بسال 717 و مرحوم دستغیب شیرازی از قول فرصت تولد خواجه را سال 725 ه ق می داند .
و اما در مورد سال وفات خواجه اختلافات کمتر است و با توجه به اشعاری که در برخی از آنان با حروف ابجد سالی ذکر گردید می توان وفاتش زا بسال 791 یا 792 فرض نمائیم مدت عمر آن بزرگوار از 70 سال تا سال تخمین زده می شود . گرچه برخی معتقدند که مدت عمر خواجه 46 سال بوده است .
همانطوریکه ذکر گردید پس از فوت پدر برادران بزرگتر خواجه عهده دار اداره تجارتخانه و تامین معشیت خانواده شدند اما مدت زمان زیادی نگذشته بود که به دلائل موهوم بین آنان و خانواده جدائی افتاد و پس از این واقعه خانواده حافظ مدتی کوتاه را با استفاده ز ذخائر قبلی بسر برد و پس از اتمام اندوخته زشتی فقر را با تمام وجود حس کردند . در این دوران از خانواده همسر بهاءالدین نیز هیچگونه اطلاعاتی دردست نیست که چرا در این پیش آمد تلخ نتوانستند آنها را یاری دهند اما آنچه مسلم است مشکلاتی که حافظ باتفاق خواهر و مادرش تحمل کرد صحت دارد.
مادر خواجه پس از انکه بوی فقر را به مشام خود شنید و زمزمه گرسنگی خوردن اطفال او را آزار داد بفکر افتاد که خواجه را که اکنون کودکی کوچک و حداکثر 9-8 ساله بود با کاری آشنا کند لذا در همسایگی آنان مردی ظاهرا" آراسته بود که خواجه برای ادامه زندگی به او سپرده شده و حافظ چند صباحی را نیز با او گذراند اما پس از چندی آثار سوء اخلاق در مردی که بعنوان سرپرست انتخاب شده بود ظاهر گشت لذا حافظ با مشام تیز خود بوی گنداب را احساس نمود و ا نزد او بیرون رفت .
خواجه پس از بیرون آمدن از تحت لوای همسایه بدنهاد مدتی بیکار بود و در ایم بیکاری همه روزه بمنظور یافتن کاری که بتوانند معاش روزانه آنها را تامین کند تلاش می کرد لذا پس از جستجوی بسیار در مغازه نانوائی برای خمیر کردن آرد مشغول کار شد در مجاورت نانوائی که حافظ در آن به شغل خمیرگیری اشتغال داشت مکتبی بود که دوستداران علم و ادب و بخصوص طالبین آموختن علوم و فنون قرآنی را به خود جذب می کرد و حافظ نیز با پرداخت مبلغی از دستمزد روزانه خود اوقات فراغت را در این مکتب صرف آموزش و تعلیم قرآن کریم می نمود . بدین کار تا حدی جدیت و مبادرت ورزید که حافظ قرآن شد .
خواجه که با رفتن مکتب و آشنائی با علوم روز شوقی وافر یافته بود آنچنان ذوقی در این کار از خود بروز میداد که استاد نیز به وجد می آمد و به او توجه ای بیشتر می نمود . گویند در نزدیکی نانوئی که حافظ در آنجا کار می کرد مرد با ذوق و اهل قلمی نیز به شغل بزازی اشتغال داشت این مرد بزاز علاوه بر اینکه خود شعر می سرود از قوانین شعری نیز آگاه بود و کسانیکه او را می شناختند برای راهنمائی به نزدش می آمدند حافظ نیز در این رابطه با او مراوده ای پیدا کرد و اشعاری را که می سرود بمنظور تصحیح یا تائید برای او می خواند . اما چون اشعار حافظ از قاعده و اصول صحیح برخوردار نبود مورد استهزاء سایرین که نزد استاد بودند قرار می گرفت و از بابت حافظ همواره مکدر بود . در مورد این نکته افسانه ای نیز در کتابها ثبت است که نقل می شود .
در این افسانه آمده ست که حافظ در یادگیری علوم و سرودن اشعار دچار مشکل بود و مثل شاگردان معمولی قادر به فراگیری مطالب علمی نبود . لذا نظر نمود که به مدت 40 شب در مسجد به عبادت پردازد تا حاجت روا گردد . آنگاه با قلبی آکنده از خلوص و اراده ای پاک بمدت 40 شبانه روز در محل موعود با ریاضات به عبادت پرداخت . خواجه در شب چهلم در اثر خستگی فراوان ر حالت خلسه فرورفت و در این حالت امیر مومنان را هیبت سقائی دید که جامی آب به او تعارف می کند حافظ از همه جا بی خبر تصور کرد که او درویشی است که برای گرفتن پول به او آب می دهد لذا پس از چند بار که جام را رد کرد بر اثر اصرار درویش جام را گرفت و جرعه ای اندک از آن نوشید و مابقی را دور ریخته و جام را پس داد اما لحظه ای بعد دیگر درویش را در آنجا ندید و هر چه تفحص کر کمتر یافت و در همین حال احساس کرد که دنیا برایش رنگی دیگر دارد و کلمات زیبای قرآن از مقابل چشمانش رژه می رفتند و او ناگهان فهمید که چه موهبتی را از دست داده است اما بهر جهت همان یک جرعه کوچک او را به دریای علم آمد و اشعارش بوی عطر حقیقت بخود گرفت بطوریکه هر انسان عارفی را در بحر عرفان غوطه ور می سازد و هر عامی را در عشق به ملکوت اعلی از خودبیخود می نماید خواجه خود در اشعارش به این واقعه اشاره ای صریح و روشن دارد و می گوید:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کرند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این خبر از جلوه ذاتم دادند
بهد ازین روی من و آئینه و صف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کام رواگشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها بزکاتم دادند
هاتف آنروز بمن ﻣژده این دولت داد
که بدان جور وجفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم می ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحر خیزان بود
که زبند غم ایام نجاتم دادند
دورانی که خواجه حافظ در آن دوران متولد ونشو ونما کرد گرچه یکی از مصبت بارترین دوران های تاریخی در ایران بود اما بواسطه خصوصیتی که حکام فارس داشتند ولایات تابعه این منطقه منجمله شیراز کمتر مورد تاختوتاز سپاهیان مغول قرار می گرفت جنگ و جدال هائی که در آن دوران در شیراز و سرزمین های فارس اتفاق می افتاد غالبا" بین حکام محلی و برای کسب قدرت حاکمیت بوده که بین اعضاء یک خاندان روی می داد در این جنگ هاگاهی پدری به گوشمالی دادن که پس از پیروزی یکی بر دیگری برای مدتی مناسب صلح برقرا می شد و اما حکام محلی این منطقه (فارس و بوﻳژه شیراز) غالبا" در دروان امرائی با فرهنگ و طرفدار علم و ادب بودند که جملگی دربارهائی داشتند که پایگاه شعرا و ادبا و دانشمندان بود و حتی برخی از آنان خود نیز طبع شعر داشته و اشعار زیبائی نیز می سرودند . لذا طبیعی است که در دوران حکومت سلاطینی این چنین مکتب های درس و بحث نیز بازار گرمی داشته باشند بخصوص اینکه غالب این امرا و شاهزادگان خود نیز دست پرورده اساتید همین مکاتب بوده و در اکثر موارد همانطوریکه ذکر شد خود نیز از علوم بهره ای مناسب داشته اند و برای جلب توجه مردم دانشمندان را نیز حمایت می کردند و در این راستا علوم دینی و شعر ادب از حمایت مخصوصی نیز برخوردار بود کما اینکه دو تن از بزرگترین سخن سرایان پاررسی زبان استاد سخن سعدی و سلطان غزل خواجه در این دوران نشو و نما کرده بودند .
لذا در زمانی که خواجه شمس الدین محمد حافظ در شهر شیراز دروان نوجوانی و جوانی را می گذراند مکاتب متعدد در شهر بر پا بود و دانشمندان و ایبان مشهوری که آوازه شهرت و اقتدارشان در تسلط به علوم هنوز هم شنیده می شود در این مکاتب جلسات بحث و درس داشتند و شاگردانی را برای تعلیم جذب می نمودند . که خواجه نیز در این میان جذب مکاتب متعدد شد و در نزد علمی بزرگ عصر به آموختن پرداخت که مختصرا" به شرح تعدادی از آنها اکتفا می شود .
مکت درس خواجه قوام الدین عبدلله شیرازی
خوجه قوام الدین عبدلله شیرازی یکی ازاساتید مشهور عصر خویش می باشد که حافظ علوم حکمیه و دروس دینی را نزد او فرا گرفت . این استاد که در تعلیم و تربیت و تدریس علوم عقلی حکمت و فلسفه از اکابر علمای زمان خود بود بواسطه ذوق و استعدادی که در شاگردنوجوان خود می دید به او رسیدگی وﻳژه می نمود و خواجه را در بین سایر شاگردان ممتاز نموده بطوریکه مورد حسادت همکلاسی های خود قرار می گرفت . مشهور است شاگردان استاد که بعضا" طبعی لطیف نیز داشتند پس از اتمام ساعات تدریس و با کسب اجازه اشعار خود را در سر کلاس می خواندند استاد نیز غالبا" با سردی با آنان برخورد نموده و می گفت کلاس درس جای این ترهات (اراجیف) نیست اما خود به خواجه می گفت اگر شعری گفتی برایمان بخوان و در پاسخ اعتراض سلیر شاگردان که علت تبعیض قائل شدن او را می پرسیدند می گفت اشعار حافظ سخن دیگری است و کلماتش را باید چون مروارید به بند کشید .
علامه میرسید شریف جرجانی
علامه جرجانی از علمای بنام آن دوران از جمله دانشمندانی است که در عصر حافظ می زیسته و در کلاسش علوم مختلفه از جمله حکمت ٬فلسفه ٬اخلاق و علوم قرآنی تدریس می شد حافظ مدتی از کلاس درس این استاد نیز بهره برده است .
قاضی عضد الدین
قاضی عضدالدین عبدالرحمن ایجی نیز ار دیگر اساتیدی است که در زمان خواجه صاحب مکتب و مدرسه بوده و حافظ در محضرش تملذ نموده است .
خواجه دارای روحی لطیف و سرشار از معنویت بود و از دوران کودکی به کسب علوم علاقمند و برای نیل به مقصود از هیچ کوششی فروگذار نمی کرد و خود در این رابطه به چهل سال تلاش در کسب علم و معرفت اشاره دارد و می گوید :
علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد ! ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
ودررابطه با حضور در مدرسه و مکتب نیز اشاراتی فراوانی دارد که از جمله است :
طاق و روان مدرسه و قال و قیل علم در راه جام و ساقی مهر و نهاده ایم
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گیر چه وقت مدرسه و بحث کشف و کشافست
خواجه همانطوریکه خود نیز یادآور شده تقریبا" تمامی عمر خود را از دوران کودکی تا عهد پیری به کسب علوم و فضائل کریمه مشغول بوده و با آموزش علوم و سرودن اشعار از اوقات خود برای کسب دانش بخوبی بهره برده است که مختصرا" علوم و ادبیاتی که خواجه با آن آشنا بوده ذکر می گردد.
دروس و علومی که خواجه آموخته است
قرآن کریم حافظ قوام الدین عبدالله شیرازی به آموزش قرآن کریم پرداخت و با پشتکار و علاقه ای که به یادگیری کلام وحی از خودنشان داده بزودی علاوه بر یادگیری قرآن کریم حافظ قرآن شد و دیری نپائید که توانست قرآن را به قول خودش با چهارده روایت از حفظ بخواند که در این رابطه خود در شعری اشاره به حافظ قرآن بودن خود دارد .
ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ به قرآنی که اندر سینه داری
و باز در همین رابطه آورده است .
عشقت رسد به فریادگر خود بسان حافظ قران زبر بخوانی با چهارده روایت
حافظ به قران کریم علاقهوافر و عشقی نام داشت و شاید یکی از کلماتی که در اشعار حافظ در جاهای حساس و به هنگام سوگند خوردن بیش از دیگر کلمات به چشم می آید کلمه مبارک قرآن باشد .
دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس که چنان زو شده ام بی سرو سامان که مپرس
کس بامید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من ازین کرده پشیمان که مپرس
بیکی جرعه که آزارکسش در پی نیست زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا حافظ این قصه دراز است به قرآن که پرس
و خمد نیز بارها از برکت و خیری که قرآن در زندگی به او ارزانی داشته سخن گفته و تاکید کرده است که هر چه دارد از برکت وجود قرآن کریم می باشد .
کشاف زمخشری : از دیگر کتبی که حافظ به مطالعه و تحقیق در ان پرداخت و حتی تفسیری به ان نگاشت کتاب کشاف زمخشری می باشد که مطالب آن پیرامون مباحث قرآنی و توضیح و تفسیر آیات مبارکه است این کتاب از کتب مهم درسی آن دوران بودو اساتید بلند پایه آن عصر سعی به تدریس مطالب سودمند آن به شاگردان داشتند .
کشف الفنون : این کتاب که تالیف یکی از دانشمندان مصر بننام سراج الدین عمر عسقلانی می باشد نیز از دیگر کتب سودمن و مورد تدریس در مکاتب آن دوران بود که حافظ آنرا نیز مطالعه نموده و آموخته است این دانشمند مصری از فقهای دوران حافظ بود که تالیفاتش در اکثر مدارس کشور های اسلامی منجمله ایران با استقبال روبرو می گرید .
حکمت و الهیات : از دیگر علومی که خواجه با فراگیری آنها همت گماشت حکمت و الهیات می باشد که در این باره نیز از کتب بزرگانی چون بیضاوی قطب الدین رازی ٬بوعلی سینا و دیگر دانشمندان متقدم بهره برده است که نام تعدادی از این منابع مطالعه عبارتند از مطالع ٬شرح مطالع ٬طوالع الانوار ٬مطالع فی شرح الطوالع و...
زبان و ادبیات عرب : خواجه در کسب علوم و معارف روز و بالا بردن درجه کلمات خود از هیچ کوششی فروگذار نمود او علاوه بر تلاشی که در آموزش قران از خود نشان داد و به زبان و ادبیات عرب نیز با اشتیاقی خاص می نگریست و در تعلیم این زبان تا آنجا کوشید که استاد مسلم زبان عرب گرید بطوریکه قادر شد بر کشاف زمخشری تحشیه بنویسد که این خود مستلزم احاطه کامل به فنون و رمزوز زبان عربی می باشد علاوه بر آن در اشعاری که سروده است نیز می توان جملات نغز عربی را در قالب اشعار موزون به فراوانی یافت که این کار از عهده کسانی ساخته است که یا عرب زبان باشند و یا بزبان عربی تسلطی کامل داشته باشند .
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
ویا
حضوری گر همی خواهی ازو غایب مشو حافظ مننی ماتلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
ویا
کتب قصه شوقی و مدمعی باکی بیا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی
ویا
دع التکاسل تغنم فقد جری مثل که زاد راهروان چستی است و چالاکی
گر چه بسیاری از شعرای متقدم سعی بر سرودن اشعار عربی داشته اند امام بدون تردید اشعار خواجه شیراز از نظر رعایت صناعات شعری و سلیس بودن کلام در مقامی بالاتر قرار دارد حتی از اشعارعربی شیخ اجل سعدی شیرازی .
محمد مگندام همشا گرد و یار صمیمی حافظ که در مکتب خواجه قوام الدین عبدلله با او هم درس بود و مدتهای مدید در محضرش حضور داشت می گوید که او هم در حکمت فقه ٬عرفان ٬ادب ٬ علم سیاست ٬اخلاق ٬فنون و صناعات شعری دستی قوی داشته و او را افاضل العلماء خوانده است . از اشعار این خواجه فرزانه نیز می توان استنباط کرد که مهارت و دانش او تنها در علوم ادبی و شعر نبوده بلکه از سایر علوم نیز اطلاعاتی مناسبی داشته است کما اینکه خود فرموده است :
رتبت دانش حافظ به فلک بر شده بود کرد غمخواری شمشاد بلندت پستم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم در کار چنگ و بربط و آواز و نی کنم
خواجه در مدت عمر خود همواره در صدد کسب دانش بود می توان گفت که هرگز عمر خود را به بطالت نگذراند کما اینکه در شعری به چهل سال درس خواندن اشارت نموده است :
علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد
ویا
چل سال بیش رفت که من لاف می زنم کز چاکران درگه پیر مغان نم
لکن خواجه پس از دورانی طولانی که در مکاتب مختلف به تحصیل علوم و فنون روز پرداخت و از محضر درس علمای زمان بهره ها برد دریافت که علوم ظاهری انسان را به یقین نمی رساند و عطش حقیقت جوئی مردان عارف راچاره ساز نخواهد بود لذا درصدد برآمد که از مدعیان این راه یاری طلبد و به کشف حقایق پردازد .
و از این رو بود که به همه جا سر کشید و هر جائی را که فکر می کرد در ان حقیقتی بیابد مورد جستجو قرار داد و در این راه با خانقاه و صوفیان نیز حشر و نشر برقرار کرد اما هر چه بیشتر می جست کمتر می یافت با اینحال نا امید نشد و خود را نیز در یک جا مقید نساخت و خستگی ناپذیر راه پرپیچ و خم کشف حقیقت را پیمود و با اتکاء به خداوند متعال طی طریق نمود و می گفت :
دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران بگشای لب که فریاد از مرد و زن بر آید
جان برلبست و حسرت در دل که از لبانش نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید
گویند ذکر خیرش در خیل عشقبازان هر جا که نام حافظ در انجمن برآید
و سرانجام پس از تحمل مشقات فراوان توفیق رسیدن به حقیقت را نصب خود نمود و بطوریکه خود می فرماید:
بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من بخویش نمودم صد اهتمام و نشد
و بطوریکه از این شعر بر آید حافظ بایستی دلیل راهی پیدا کرده باشد چون از آن پس او را حال و هوائی دیگر بود و سخنانش عطر حقیقت یافت و شنونده و خواننده خود را سرمست از لذات معنوی مینمود ظاهرا" خواجه در این مرحله از سیر و سلوک عرفانی به نادیده هائی آگاه گردیده و مراحل کمال را گام به گام پیموده و لحظه به لحظه به دانسته های خود افزود چنانچه خود می فرماید :
نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش که من این مسئله بی چون و چرا می بینم
ویا
در خرابات مغان نور خدا می بینم این عجب بین که چه نوری زکجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو خانه می بینی و من خانه خدا می بینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال با که گویم که در این پرده چها می بینم
زمانی که خواجه به این مرحله والا از کمالات عرفانی دست پیدا کرد زمانی بود که او در راه رسیدن به معبود و معشوق واقعی به همه چیز پشت پا زده و جز او را نمی دید غزلیات عارفانه این حکیم خردمند و شاعر فرزانه در این دوران آیئنه تمام نمای افکار و روحیات خداجویانه او بود و اگر شاعر ما خود به جمع آوری اشعارش در دوران حیات مبادرت ورزیده بود و هر شعر را بنابر تاریخ سرودن در جای خود قرار می داد سیر عرفانی اشعارش قابل درک بودند اما همانطوریکه پیداست دیوان خواجه پس از او به ترتیب حروف الفبایی مرتب شده است .
با وجود تذکر مطالب فوق که جملگی پیرامون استادی و تبحر خواجه در ادبیات و شعر و عرفان است و تلاش مستمر این نابغه فرزانه را در دستیابی به علوم در طول نزدیک به نیم قزن بیان می نماید باید متذکر شد که خواجه در فنون دیگر نیز دست داشته است از جمله موسیقی که در آن دوران علوم و فنون مهم محسوب می شده کما اینکه در نفایس الفنون این هنر از جمله علوم و در زمره علوم ریاضی شمرده شده است و خواجه در بسیاری از اشعار آنچنان از رموز موسیقی و ساز و آواز نام برده که دلیل بر مهارت او در این فن می باشد . ضمن اینکه در مجمع الفصحا نیز آمده است که خواجه علاوه بر آواز خوش و صدای گوش نوازی که داشته با آلات موسیقی آشنا و به این هنر نیز آراسته بوده است .
معاشری خوش وروی بساز می خواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
سحر به طرف چمن می شنید از بلبل نوای حافظ خوش لحجه غزلخواش
از جمله اشعار دیگر خواجه که به نوعی تبحر او را در موسیقی و ساز آواز می رساند میتوان اشعار زیر را بر شمرد :
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر هر آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
زوصل روی جوانان تمتعی بردار که در کمین که عمرست مکر عالم پیر
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی که این متاع قلیلست و آن عطای کثیر
معاشری خویش و رودی بساز می خواهم که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
ویا
این مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
و یا
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ ببوی گلبن وصل تو می سراید باز
و یا
بس که درپرده چنگ گفت سخن ببرش موی تا نموید باز
و همچنین در غزل زیر که گوید :
فکند زمزمه عشق در حجاز و عذاق نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
زندگی خصوصی خواجه
از زندگی خصوصی خواجه روایات و داستهانهای تلخ و شیرین بسیار بجا مانده است اعم از زندگی او در گذران ایام و در حشر و نشر با امراء و پادشاهان یا زندگی او در خلوت .
در بسیاری از کتب از جمله مجالس العشاق صحنه هائی از زندگی حافظ در خلوت نیز به تصویر کشیده شده که بعضا" در کتب معاصر نیز منعکس می باشد لکن اکثر این مطالب غالبا" کذب بوده و از افسانه هائی سرچشمه می گیرد که پایه و اساس تاریخی ندارد و نویسندگان این اراجیف عموما" در پایان نوشته های خود به بی اساس بودن مطلب اشاره دارند از جمله این مطالب و افسانه ها می توان به عشق شورانگیز خواجه به پسر مفتی شهر اشاره نمود که معشوقه بی وفا پس از ربودن دل از خواجه خود دلبلخته آهنگر زاده ای جوان و فیر می گردد . البته نمی توان منکر شد که خواجه هم یک موجود خاکی است و تمامی غرائز و شهوات موجود در یک انسان متعادل در او هم موجود می باشد ولی بسی بی انصافی است که عارفی ربانی را که بوی عطر عشق ملکوتی از اشعارش به مشام می رسد تا حد یک فرد لاآبالی پائین آورد و تمامی جملات عشق آفرین او را در قریب به 500 غزل و قصیده که هر یک دفتری دارد به عشق های دنیوی آنهم از نوع ناپاکش نسبت دهیم .
ضمن اینکه معتقدیم تردیدی نیست که شاعری باطبع لطیف حافظ که می تواند اینهمه شاهکار های ظریف و در قالب اشعار نغز و دلکش بیافریند حتما" زیبائی را نیز می شناخته و آنرا دوست داشته و بی تردید در مدت زندگانی عاشق شده است و یکبار عشق در زندگی او امری مسلم است حال کدامین یک از اشارات او به عشق خاکی بوده است ؟!
مجمع خوبی و لطفست و عذار چو مهش لیکنش مهر وفا نیت خدایا بدهش
بوی شیر از لب همچون شکرش می آید گرچه خون می چکداز شیوه چشم سیهش
و یا
در دم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
در رابطه با عشق خواجه به زیبا رویان همانطوریکه ذکر شد داستانهای زیاد مندرج است که یکی از سوزناک ترین آنها چنین است .
در یکی از روزها که خواجه بقصد تفرج از محلی می گذشت در ورای حجاب پرده ای شبحی را دید بسیار دل انگیز اندکی تامل کرد و با چشمانی بهت زده حجاب را می نگریست که ناگاه آن جانانه پرده از رخ برگرفت و دیدگان چون دریای خود را به خواجه دوخت لحظاتی چند که بر گرفت و دیدگان چون دریای خود را به خواجه دوخت لحظاتی چند که بر خواجه عمری گذشت سپری شد که ناگاه آوازی از پس پرده بلند شد و آن مهپاره را فراخواند لذا بناچار آن لعبت والا از دیدگان خواجه پنهان شد و او را چون مجنونی دل افکار با تصورات بی انتها رها کرد خواجه که مات و حیران بر جای مانده بود زمانی به خود آمد که مجمعی را بدور خود مجتمع دید پس برای جلوگیری از استهزاء دیگران و برخورد احتمالی اهل محل از آنجا دور شد و به منزل در آمد او که در ابتدا کار را خیلی جدی نمی گرفت آرام آرام در قلب خود بیتابی زیادی احساس نمود و پس از چند روز که با مشقت تحمل کرد بالاخره در پی جستجوی یار برآمد و به کوی دلدار عزیمت کرد .حافظ پس از رسیدن به آن مکان جز یک مهمانخانه جای دیگری نبود و دلدارش نیز مسافری بود بهمراه خانواده که دو روز پیش از آن محل و بمنظورادامه سفر خارج گردیده بودند .
شهسوار رویاهای حافظ یا همان مسافر ساکن در آن مهمانخانه باتفاق خانواده خود از دیاری نامعلوم آمده و پس از اقامتی کوتاه به سمتی مجهول عزیمت نمود.و در این هنگام برای شاعر هیچ چاره ای باقی نیست جز اینکه بگوید :
یارب این شمع دلفروز کاشانه کیست جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
و یا در غزلی دیگر می فرماید :
ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت
آری از این واقعه شاعر بسیار سوزناک در اشعارش یاد می کند و تا آخرین لحظات عمر هرگز توفیق دیدار مجدد یار را نیافت و اگر چه چند سفر حافظ را به جستجویدر پی این غزال رمیده منصوب می کنند (بوﻳﮋه سفر یزد را ) ولی هرگز نشانه ای از ابز یافتن او در اشعار خواجه مشاهده نشده است .
البته خواجه حافظ با طبع لطیفی که توانسته است بیش از صدها غزل عاشقانه و عارفانه را با چنان استادی و مهارتی بسراید که در بین متقدمین و متاخرین شاهکار بحساب آید و حتی اساتید فن خود را از تعبیر آنها عاجز شمارند حتما" عاشق بوده و حتما" عاشق شده است و شاید چندین بار و هر بار از دفعه پیش کاملتر و جامع تر و گرچه عشق اصلی او عشق ربانی بوده ولی حتما" از عشق خاکی شورع شده است و اشعار پی در پی او در این زمینه گواه ما است .
دل من در هوای روی فرخ بود آشفته همچون موی فرخ
و یا
لبت می بوسم و در می کشم می به آب زندگانی برده ام پی
و در این بین گاه وصال دست نمی داده که حافظ دم به شکایت بر میداشت چنانکه گوید :
مازیاران چشم یاری داشیم خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کریدم و صلح انگاشتیم
و یا
عاشق روی جوانی خوش نو خاسته ام وز خدا دولت این غم بدعا خواسته ام
همسر و فرزندان
طبق اطلاعات کسب شده از دائرةالمعارف بریتانیکا و فرانسه و همچنین مندرجات کهن ترین متون موجود خواجه تا اواسط عمر مجرد زیسته و بدلائلی که شاید فقر و نداری یکی از آن ادله باشد ازدواج ننموده است که البته با توجه به مندرجات دیوان اشعارش این امر مورد استقبال خواجه نبوده و او همواره و در هر فرصت اشتیاق خود را به ازدواج اعلام داشته و در اشعارخود گوشه و کنایه های زیادی به این موضوع دارد همچون :
در همه دیر مغان نیست چو من شیدائی خرقه جائی گروباده و دفتر جائی
و در ادامه می گوید :
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر در کنارم بنشانده سهی بالائی
از جمله کسانیکه در این باب بسیار مورد توجه حافظ بوده دختری گندمگون و شهلاوش بنام شاخ نبات می باشد که در این موردنیز تصویرهای مبهمی در اشعارش وجود دارد که نمی توان از آنها برداشت صریحی نمود و در حد گوشه و کنایه باقی می ماند اما آنچه مسلم است اگر شاخه نبات همسر واقعی حواجه نباشد بدون شک سوگلی محبوبه هایش بوده حال یا در لباس عشق خاکی و یا عشق معنوی .
پس چنین نتیجه می گیریم که خواجه در اواسط عمر ازدواج نموده و از ازدواج خود بسیار شاد و خرسند نیز گردیده و در این باره شعر خود خواجه شاهد خوبی است و چنین می نماید که خواجه با همسرش زندگی شیرین و بی دغدغه ای را در پیش داشتند و عاشقانه یکدیگر را می نگریستند :
مرا عهدیست باجانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
صفای خلت خاطر از آن شمع چگل چویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان انجمن دارم
مرا در خانه سروری هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
شرابی خوشگوارم هست و یاری چون نگارم هست
ندارم هیچکس یاری چنین عیشی که من دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
مشاهده می فرماید که خواجه خو را در دامان پر مهر محبت همسرش چه بی نیازی از مهر و محبت دیگران و بی پروا به همه اعلام می دارد که عشق خود را یافته و عاشقانه او را ستایش میکند . و اما در رابطه با ابیات عاشقانه ای که در دیوان خواجه کرارا" به چشم می خورد و ممکن است قضاوت نا آگاهان را در مورد روحیات این خواجه فرزانه به گمراهی کشاند شعر فوق الذکر شاهدی قوی بحساب آمده و اثبات می کند که خواجه نه تنها شخص دمدمی مزاج و عاشق پیشهنبوده بلکه در عشق چه دنیائی و خاکی و چه ربانی و الهی بسیار ثابت قدم و پا بر جا بوده است شاعر ما به کانون خانوادگی خود دلبستگی بسیار داشته است و زن و فرزند را چون جان شیرین دوست می داشته .
ولی نتاسفانه روزگار با او و روح لطیف و سراسر نوازشگرش سر جنگ داشته بطوریکه از گفتارش بر می آید همسر از جان عزیزترش ناگهانی رخت از این جهان بربست و راه سرای باقی را در پیش گرفت و حافظ را چون نی به ناله در آورد .که در این باره می گوید :
آن یار کز و خانه ما جای پری بود سر تا قدمش پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر یه پویش بیچاره ندانست که یارش سفری بو د
از چنگ منش اختر بد مهر بدر برد آری چکنم دولت دور قمری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت باقی همه بی حاصلگی و بی خبری بود
طبق مندرجات مرات الصفا خواجه دو فرزند داشته که یکی را در کودکی از دست داده و دیگری را که شاه نعمان نامیده می شد در عنفوان جوانی . شاه نعمان در همین دوران سفری به هندوستان نموده که در آنجا بیمار می گردد این فرزند حافظ دیگر از بستر بیماری برنخاست و در آنجا وفات نمود که در شهر برهان پور و در نزدیکی قلعه اسیر به خاکش سپردند .
خواجه پس از اطلاع از مرگ فرزند بسیار بی تابی نمود و مرثیه های سوزناک در داغ از دست دادن فرزند سرود . که از جمله شعر زیر است :
بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد باد غیرت به صدش خار پریشان دل کرد
طوطئی را به هوای شکری دلخوش بود ناگهش سیل فنا نقش امل باطل کرد
قرةالعین من آن میوه دل یادش باد که خود آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
سابان بار من افتاده خدایا مددی که امید کرمم همراه این محمل کرد
آه و فریاد که از جور حسود و مه چرخ در لحد ماه کمال ابروی من منزل کرد
و همچنین مرثیه زیر را نیز در غم از دست دادن فرزند سروده است :
دلا دیدی که آن فرزانه فرزند چه دید اندر خم این طاق رنگین
به جای لوح سیمین در کنارش فلک بر سر نهادش لوح سنگین
آری خواجه که به داشتن فرزند رشید و برنائی چون شاه نعمان به خود می بالید و برایش اشعار شادباشی چون :
آفرین باد بر چو تو فرزند ای نکو سیرت خجسته رسوم
در گهت از قضای به محفوظ مجلست از قرن به معصوم
می سرود بزودی مایه دلخوشی خود را از دست داد و در سوگ او به ماتم نشست.